تبليغاتX
هرزگی های یک ذهن دگراندیش
دلم کمی خاک میخواهد خاکی که پاهای لختم را بپوشاند

سالهاست که روز پدرم برایم تداعی بخش سنگ مزارهایی است که با سکوتشان سرشارت می کنند از بودن...

مردان سرزمین مردگانم... روزتان مبارک...

نوشته شده توسط تینا در ساعت 2:46 | لینک  | 

عشق جنسی هیچ تفاوتی با دیگر تمایلات و حرکات ندارد و مسئله آن هم مبارزه بر سر مالکیت و قدرت است. شخص عاشق می خواهد در خاتمه اقتداری مطلق بر روح و جسم شخص مشتاق داشته باشد...

بنابراین مشکل وجود مسئله جنسی نیست، بلکه این است که این کار چیزی به مراتب با ارزش تر، بی نهایت با ارزش تر را از بین می برد!... نفس، تحریک شدن و شهوت آدم را تبدیل به برده می کند!... عوام زندگی خود را مانند خوک ها که از آبشخور شهوت می چرند، به هدر می دهند...

(یاداشت هایی از کتاب و نیچه گریه کرد... نوشته اروین یالوم ترجمه نه چندان خوب مهشید میرمعزی صفحه 263 و 264)

نوشته شده توسط تینا در ساعت 16:20 | لینک  | 

کوشیدم...

تا فراموش شوی...

نمیدانم چرا!!!

خود را از یاد بردم...

پ.ن: روزگاری است که بهای باریدن... فاصله از خورشید است...

نوشته شده توسط تینا در ساعت 22:40 | لینک  | 

من زنم...
قضاوت می شوم،
لحظه به لحظه...
هر لبخندم
هر نگاهم
تار تار گیسوانم
اندامم
عشقم
تفکرم
همسرم
و حتی روحم...
اما من باز
در پس تمام این نگاه های هرزه شک آلود،
زن می مانم
و با گرمای حضورم
رویاهای منجمد این شهر را به تباهی می کشانم...
من زنم...
پ.ن: من زنم... و هر مردی راه بهشتت زیر گام های من است..............

نوشته شده توسط تینا در ساعت 10:41 | لینک  | 

هر شبم را با تو می گذرانم...

با خیال آغوشت

عطر نفسهایت

هرم گرم دستانت

هر شبم را با تو می گذارنم...

با طعم لبانت

بوسه ی چشمانت

تجسم اندامت

هر شب آنقدر غرق آغوشت می شوم که از عطر حضورت لبریزم

نوشته شده توسط تینا در ساعت 13:36 | لینک  | 

در این مرداب هم نیلوفر هست...

بپاش بذر رویاهایت را تا شکوفه دهد....

پ.ن: چه کسی میداند!!؟؟ آن فاحشه شبهای تابستانی هم... عاشق باران میشود...

نوشته شده توسط تینا در ساعت 14:12 | لینک  | 

*آهسته می بوسم تو را...

آهسته ترکم می کنی...

با من مدارا می کنی... ممنون درکم می کنی...*

راهم را به سمت آسمان کج می کنم و پیچ های تند را با سرعتی نظیر پرواز به جنبش در می آورم...

*ممنون می ری یو منو دچار چالش می کنی...

اینکه برای رفتنم از من تو خواهش می کنی...*

قطرات باران آرام بر روی شیشه ماشین نمایان می شوند... دستانم را در باد رها می کنم... و گیسوانم در حسرت این حس ناب کج خلقی می کنند...

*آهسته می ری که برام جدایی از تو ساده شه...

شاید قرار مرد تو اینجوری جا افتاده شه...

بارون یک ریز و مدام چیری که خیلی من می خوام...

من با سکوت خو کردمو بهت نمی رسه صدام...*

صدای باران بر روی سقف

*ای عشق من...*

بوی خاک باران زده

*تو بهترین...*

گرمای وجودی که روحم را نوازش میدهد

*تا ابد تو قلبمی...*

پنجره ها را پایین می آورم... با تمام وجود باران را احساس میکنم... با حس بویایی خدادادی خود استشمام می کنم این همه لذت را... و چه لذتی دارد گرمای وجودی که باران به آن تلنگر می زند...((مخاطب خاص))

 پ.ن: شعر * دار یکی از آهنگ های بابک رهنما است...

نوشته شده توسط تینا در ساعت 16:49 | لینک  | 

اگر سهم من از این دنیا‌‌‌‌ تنها پرسه های شبانه روی سنگفرش خیالت باشد برایم کافی است...

اگرسهم من از دنیا تنها لمس نگاهت باشد برایم کافی است...

اگر سهم من از دنیا تنها ریختن نان برای گنجشک های هرزه ذهنت باشد برایم کافی است...

اگر سهم من از دنیا تنها حسرت هم آغوشی ناب گیسوانم با نسیم ساحل باشد برایم کافی است...

اگر سهم من از دنیا تنها حس عریانی پاهایم بر روی شن های روحت باشد برایم کافی است...

اگر سهم من از دنیا تنها دلشوره انتظار دیدنت باشد برایم کافی است...

اگر سهم من از دنیا تنها ریختن احساسم باشد آن زمان که حس بودنت را دارم برایم کافی است...

اگر سهم من از دنیا تنها چشمانت باشد برایم کافی است...

حتی اگر سهم من از دنیا تنها توهم حضورت هم باشد برایم کافی است...

پس نگو نمی فهمی معنای خیسی چشمانم را...

پ.ن:حس گرمای چای همراه با نسیم خنک بهاری که آتش چشمانت را برایم لذت بخش می کند... چقدر لذت بخش است...

نوشته شده توسط تینا در ساعت 18:13 | لینک  | 

زبان دیگر زبان ما نیست...

سخن هم با بادبادک ها همبازی شده است...

لب هم در برابر چشمان تاب ندارد...

می پیچند و گاز می گیرند، سخن ها دارند...

راستش میدانی طاقت جسم من هم طاق شده...

پیکر شب زده این تن هم، با پر پروانه هم راه شده...

تو بیا و بنگر...

من دگر خسته ام از این تب و تاب...

من دگر رسته ام از این همه خواب...

من و پروانه با هم همسفریم...

با سواری بر ابر... تا هم آعوشی باد...

نو بیا و بنگر...

تن جا مانده زمن...

بر سر گور خودش می گرید...

و تن آزاد شده از این من...

چه بی پروا به استقبال باران می رود...

تا که در خیسی این همه اشک...

رها کند خود را از این همه رشک...

نوشته شده توسط تینا در ساعت 17:38 | لینک  | 

سفری در راه است...

و من خسته از نفس افتاده...

چه شتابان میروم از این تنهایی، به تمانای سکوت...

به تمنای نسیم و موج ها...

به هم آغوشی آب...

پ.ن: خبر آمد سفری در راه است... سرخوش آن روح که در آن آزاد است...

نوشته شده توسط تینا در ساعت 2:58 | لینک  |